خرید بک لینک
کاش این روزا بودی نل. جمع و جور، بغل دست خودم می بردمت همه جا و همه چیز رو مدام برات حرف می زدم. نه اینکه بنویسم. حرف بزنم. با لحن خودم. دستامو تکون بدم و حالت چهره داشته باشم. به چشم هام نگاه کنی و گوش کنی و اصلا هیچی نگی. یا بگی. یا هرچی. کاش توی کیفم بودی نل. خیال ها و قصه ها همیشه کافی نیستن.

پ.ن: دارم جدی جدی کم می آورم. باید بلند شوم بروم امامزاده صالح، آنقدر بنشینم روی همان پله ها که...

که نمی دانم

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 2:06

گوشواره ها... این گوشواره ها را چرا هنوز دم دست نگه داشته ام؟ چرا برای مهمانی های کوچکی که مثلا برایم مهم است یا وقت هایی که می خواهم حال خودم را خوب کنم آن ها را می اندازم؟ چرا نمی رود کنار که این آخرین چیز هم مثل باقی چیزها فراموش شود؟ می دانی؟ دیشب داشتم فکر می کردم که واقعا کمتر شی ای بوده تا به حال که «آنقدر» من بوده باشد. شکل اش، رنگ اش، آویز اش؛ و تویی که آنقدر ِمرا دیده بودی... چرا درد کوچک و ظاهراً بی اهمیتی که اصلا زخم نبود، کم کم زخم شد و هرازچندگاهی دارد سیاه و سیاه تر می شود؟ چرا دارد می شود شبیه جراحت؟

برچسب: گوشواره,گوشواره طلا,گوشواره بخیه ای,گوشواره مردانه,گوشواره به انگلیسی,گوشواره بخیه ای طلا,گوشواره زمرد,گوشواره پسرانه,گوشواره مردان همجنسگرا,گوشواره,بازی, نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 7:50

صفحه بندی